ماجرا از روزی شروع شد که من توی چاله ی حفاری شده ی سر راهم به مدرسه، افتادم. لابد می خواید بگید کی و جرا و ایناش مهم نیست. اما هست و باید بگم شهرداری میخواسته برای موش هایی که بسمت پارک میرن خندق حفر کنه و مثلا شکارشون کنه. البته ناموفق بودن نقشش از وضعیت من مشخصه.در هر صورت دو ساعتی که درون چاله اسیر خاک و گل و حساسیت و عطسه و چه و چه و چه بودم به این فکر میکردم چطوری برم خونه و به برادر بزرگم بگم من توی این مدت گریه نکردم و شلوغ بازی درنیاوردم. اخه اون مثل همیشه میخواد به هر طریقی برتری خودشو به رخ بکشه اما کور خونده ایندفعه نوبت منه. توی همین افکار کل کلی و کوری خونی غرق بودم که یکدفعه صدای جیغ اشنایی به گوشم رسید بله مامانم بود بالای سر من ایستاده بود و جیغ میزد یا خدا بچم... بچم چجوری افتاده اون تو یعنی یکی نیست بیارتش بیرون. حتما میخواد قیامت بشه که مردم دو ساعته این بچه رو توی این گودال میببنن اما کاری نمیکنن... یک ربع بعد مادرم همراه گروه اتش نشانی، وکیل خانوادگی، پزشک خانوادگی، چند نغر اقای کت و شلواری عملیات نجات من رو به سرانجام رسوندن.بماند که بعدها فهمیدم اون اقایون اتوکشیده مامور شهرداری بودن و مادرم بمنظور شکایت اورده بودتشون تا احوال منو ببینن. نمیدونم چه بلایی سرشون اورد که فرداش موقع برگشتن از مدرسه هیچ چاله ای اونجا نبود اصلا انگار دوهزار ساله اونجا خیابون اسفالت و یکدستیه. هر چی بوده کار مامان حرف نداشته.برادر بزرگم باز تحویلم نگرفت. فوتبال و باشگاه رو بهونه کرد و رفت. مامان با انواع و اقسام خوراکی ها و فوران احساسات مادرانش من رو خفه کرده بود اما پدر بی توجه به تمام قضایا توی اتاقش مشغول کار همیشگیش یعنی مطالعه و تحقی